تبليغاتX
<-BlogAndPostTitle->
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

روزى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نشسته بودند كه عزرائيل به زيارت آن حضرت آمد. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله از او پرسيد: اى عزرائيل ! در اين مدّتى كه خداوند متعال تورا ماءمور كرده كه جان مردم را بگيرى ، تا بحال اتفاق افتاده است كه بر يكى از اينها ترحّم بكنى و دلت به حال او بسوزد؟
گفت : بلى يا رسول الله ! در اين مدّتى كه من بر قبض روح بندگان ماءمور شده ام در دو مورد دلم سوخته است : يكى ، روزى بود كه در دريا از تلاطم امواجِ دريا، كشتى شكست و اهل آن غرق شدند، در آن ميان زنى حامله ، بر روى تخته ناره اى ماند كه در روى امواج دريا حيران و سرگردان شد، و با حركت آب و موج دريا بالا و پائين مى شد؛ در چنين موقعيتى بود كه فرزند او بدنيا آمد، وقتى كه خواست او را شير بدهد، قادر متعال ، فرمان داد: جان مادر را بگير و آن كودك را در ميان امواج سهمگين دريا، رها كن . من در چنين موقعى بود كه بر آن كودك بى نوا، رحم كردم .
بار دوم ، زمانى بود كه شدّاد عاد، سالها تلاش كرد و در اين كره خاكى ، بهشت روى زمين را بنا نهاد. او در طول سالهاى متمادى ، هر چه مى توانست از مرواريد و سنگريزه هاى جواهر و مرجان و زمرّد و طلا و نقره و زبرجد و دُرّ و ياقوتِ مرصَّع ، جمع آورى كرده و تمام امكانات خويش را، در زيبائى آن صرف كرد، تا آنجا كه به بهشت شدّاد يا باغ ارم  معروف شد.
چنانكه خداوند در قرآن مى فرمايد: (اَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ- اِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ- اَلَّتى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِى الْبِلادِ(جر/6-8)ه بناى آن شهر زيبا، به اتمام رسيد؛ شدّاد با وزيران و اميران بسوى آن حركت كردند، همينكه به مقابل در رسيد؛ پاى راست از ركاب بيرون آورد و پاى چپ ، در ركاب اسب بود كه فرمان الهى رسيد: جان آن ملعون را بگير!
چون او را قبض روح كردم ، دلم بر وى بسوخت كه بيچاره عمرى به اميد آسايش و راحتى ، در آن بناى عظيم و كاخ باشكوه تلاش كرد ولى چشمش ‍ به آن نيفتاد.
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و عزرائيل عليه السّلام در اين گفتگو بودند كه جبرئيل نازل شده و اظهار داشت : يا محمدصلّى اللّه عليه و آله خدايت سلام مى رساند و مى فرمايد كه به عزّت و جلال من سوگند كه شدّاد بن عاد، همان كودك بود كه در آن درياى بيكران ، در روى آب ، او را پروردم و از خطرات درياى موّاج ، او را حفظ كردم و بدون مادر تربيت كردم و به پادشاهى رساندم ولى او احسان مرا، كفران نمود و پرچم خودبينى و غرور برافراشت و بالاخره ، من هم عزّت ظاهرى او را، مبدّل به ذلّت ابدى كردم ، تا عاقلان بدانند كه ما كافران را مهلت مى دهيم امّا به حال خود، رها نمى كنيم : (وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا، اَنَّما نُمْلى لَهُمْ خَيْرٌ لاَِنْفُسِهِمْ، اَنَّما نُمْلى لَهُمْ لَيَزْدادُوا اِثْماً، وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهين(آل عمران 178) شدند و راه طغيان پيش گرفتند، تصور نكنند اگر به آنان مهلت مى دهيم به سودشان است . ما به آنان مهلت مى دهيم ، فقط براى اينكه بر گناهان خود بيفزايند و براى آنها عذاب خواركننده اى آماده شده است

جوامع الحكايات و لوامع الروايات ، ص 365.

+ نوشته شده درتاريخ  جمعه 1385/02/29 | {}
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

ناپلئون بناپارت ، امپراطور فرانسه و چهره معروف عالم سياست در عرصه بين الملل ، روزى در مورد اسلام و مسلمانان فكر مى كرد و اينكه چطور مى شود، بر كشورهاى اسلام تسلط يافت و مسلمانان را تحت سيطره فرانسه درآورد. از مشاورين خود سؤ ال كرد: ((مركز مسلمين كجاست ؟)) مصر را معرفى كردند. او بسوى مصر حركت كرد؛ پس از ورود به كتابخانه مهم آن شهر رفته و به مترجم گفت : ((يكى از مهمترين كتابهاى اينها را برايم بخوان و او قرآن را باز كرده و در اول صفحه ، اين آيه را مشاهده كرد: (اِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِى لِلَّتى هِىَ اَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنينَ الَّذينَ يَعْلَمُونَ الصّالِحاتِ اَنَّ لَهُمْ اَجْراً كَبيرا(اسرائ  /9) به راهى كه استوارترين راههاست ، هدايت مى كند، و به مؤ منانى كه اعمال صالح انجام مى دهند، بشارت مى دهد كه براى آنها پاداش بزرگى است .)
مترجم ، آيه را براى ناپلئون خواند و ترجمه كرد. از كتابخانه بيرون آمدند، شب را تا صبح ، ناپلئون به اين آيه و پيام آن فكر مى كرد. صبح بيدار شده ، دو مرتبه به كتابخانه آمدند؛ از مترجم خواست ، همان كتاب ديروزى را دوباره براى او بخواند و معنى كند و او هم آياتى را خوانده و ترجمه نمود.
شب را باز در فكر و انديشه قرآن و مفاهيم عالى آن به سحر رساند. روز سوم هم ، مثل دو روز قبل ، آياتى خوانده و براى ناپلئون ترجمه شد. بعد از اينكه از كتابخانه بيرون آمدند سؤ ال كرد: ((اين كتاب چه جايگاهى ، در بين ملت مسلمان دارد و چقدر به آن اهميت مى دهند؟)) مترجم گفت : ((آنها معتقدند كه اين قرآن كتاب آسمانى است و بر پيامبر اسلام نازل شده ، همه اش كلام خداست .))
ناپلئون دو جمله گفت ، يكى به نفع مسلمانان و ديگرى به ضرر آنان .
او گفت : ((آنچه من از اين كتاب فهميدم : اگر مسلمانان فرامين و احكام جامع اين كتاب را فراگيرند و به آن عمل كنند، ديگر روى ذلّت نخواهند ديد.)) و اضافه كرد: ((تا زمانيكه ، اين قرآن در بين مسلمين حكومت كند، در پرتو تعاليم برنامه هاى آن ، مسلمانان تسليم ما نخواهند شد؛ مگر اينكه بين اين كتاب و آنان فاصله ايجاد شود

برگرفته از راهنماى سعادت ، ص 479
+ نوشته شده درتاريخ  دوشنبه 1385/02/25 | {}
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

حضرت صادق عليه السّلام مى فرمايد؛ روزى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله رو به اصحاب خود كرده و فرمود))كدام يك از شما، دوره سال را روزه مى گيريد؟(( سلمان عرض كرد:  من

پيامبرصلّى اللّه عليه و آله دوباره سؤ ال كرد: ((كداميك از شما تمام شب را عبادت مى كنيد؟)) سلمان گفت : من .

باز حضرت  فرمود: (( كدام يك از شما روزى ، يك ختم قرآن مى خوانيد؟))سلمان عرض كرد : من

. يكى از منافقين كه در آن مجلس حضور داشت ، وقتى اين جوابها را شنيد و در حالى كه خشم خود را نمى توانست پنهان كند، ا گفت : يا رسول الله ! اين شخص عجمى مى خواهد بر ما فخر كند، والاّ دروغ مى گويد؛ غالبِ روزها من ديده ام كه چيزى مى خورد و روزه نيست و غالِب شبها را مى خوابد و بسيارى از اوقات ساكت است ؛ با اين حال چطور ممكن است ، روزى يك ختم قرآن بخواند؛ حضرت فرمودند : مَثَل سلمان مَثَل لقمان است در حكمت ؛ از خودش ‍ علت اين ادّعا را سؤ ال كنيد.
سلمان ، در توضيح مدّعاى خود گفت : من در هر ماهى ، سه روز، روزه مى گيريم و خداوند در قرآنش فرموده : مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالُها  (2) يعنى : كسى كه كار خيرى انجام دهد، در برابرش ده اجر، به او داده مى شود.پس ، سه روز روزه هر ماه ، به منزله آنستكه تمام ماه را روزه گرفته باشم ، به علاوه اينكه ، من روزه ماه شعبان را هميشه به رمضان متصل مى كنم .
امّا عبادتِ شبهاى من ، از پيغمبرِ خداصلّى اللّه عليه و آله شنيدم ، كه فرمودند: هر كس با وضو بخوابد، مثل آنست كه ، تا صبح به عبادت بسر برده است  و من هر شب با وضو مى خوابم ؛ و امّا اينكه گفتم ، روزى يك ختم قرآن مى خوانم ، آن هم بر اساس فرموده پيامبر عظيم الشان اسلام صلاى اللّه عليه و آله ست ، كه فرمودند : هر كس ، يك مرتبه (قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ) را بخواند، مثل آنستكه دو ثلث قرآن را خوانده باشد و هر كس سه مرتبه بخواند مثل آنستكه تمام قرآن را خوانده باشد و از من خواندن روزى ، سه مرتبه (قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ) فوت نمى شود.
و همچنين از پيامبر بزرگوارصلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه به على عليه السّلام فرمودند: (يا على ! مَثَل تو ما بين امت من همانند (قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ) است ، هر كس ترا به زبان دوست دارد، يك ثلث ايمان را داراست و هر كس تو را به زبان و دل ، دوست داشته باشد داراى دو ثلث ايمانست و هر كس ترا علاوه بر دل و زبان ، در عمل هم موافقت نمايد داراى تمام ايمانست .(2)

1 . انعام / 160.
.2
منهاج الدموع ، 20 بنقل از ابن بابويه (ره)

+ نوشته شده درتاريخ  جمعه 1385/02/22 | {}
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد، مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد.كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل ها ي آرماني اش را پيدا كند.

 روزي دريك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهرة يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

 كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

 وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!

 "مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."

 پائولو كوئيلو

+ نوشته شده درتاريخ  یکشنبه 1385/02/17 | {}
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

به خدا نگوييد من يک مشکل بزرگ دارم . به آن مشکل بگوييد من خدايی بزرگ دارم

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

 آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:

«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»

زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»

 

پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»

دان كلارك

+ نوشته شده درتاريخ  پنجشنبه 1385/02/14 | {}
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

 يک کشتی در يک سفر دريائی در يک طوفان در هم شکست و غرق شد و تنها 2 مرد توانستند نجات پيدا کنند و تا يک جزيره کوچک شنا کنند و خود را نجات دهند.هر دو نمی دانستند که چه بايد بکنند اما می دانستند کاری جز دعا کردن از عهده آنها بر نمی آيد و برای اينکه بفهمند کدام يک از آنها پيش خدا محبوب تر است و دعايش زودتر مستجاب می گردد، تصميم گرفتند جزيره را به دو قسمت تقسيم کنند و هر يک در بخشی از آن به صورت مستقل بماند و دعا کند.

اولين چيزی که آنها از خدا خواستن غذا بود، صبح روز بعد مرد اول ميوه ای را که بر روی درختی بود ديد و می توانست آن را بخورد اما در قسمتی که مرد دوم قرار داشت، زمين لم يزرع بود.

هفته بعد مرد اول تنها بود و از خدا خواست تا همسری به او بدهد و روز بعد کشتی ديگری شکست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يک زن بود که اتفاقاً به سمت قسمتی از جزيره شنا کرده بود که مرد اولی قرار داشت. در سمت دوم، مرد هنوز تنها بود و چيزی نداشت.

به زودی مرد اولی از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بيشتری کرد، روز بعد مثل اينکه جادوئی شده باشه و همه آن چيزهائی که می خواست را به صورت يکجا پيدا کرد. اگر چه هنوزمرد دوم به هيچ چيزی نرسيده بود.

سرانجام مرد اول از خداوند طلب يک کشتی نمود تا به اتفاق همسرش آن جزيره را ترک کنند و روز بعد مرد در سمتی از جزيره که مال او بود کشتی را ديد که لنگر انداخته است به همين خاطر مرد به اتفاق همسرش سوار کشتی شدند و قصد داشتند که مرد دوم جزيره را ترک کنند.

او فکر می کرد مردم دوم شايسته دريافت نعمتهای الهی نيست چون هيچ کدام از دعاهايش از طرف خداوند پاسخ داده نشده بود

هنگامی که مرد اول به اتفاق همسرش آماده ترک جزيره بودند ناگهان صدائی غرش وار از آسمان شنيد" چرا همراه خود را در جزيره تنها می گزاری و ترکش می کنی ؟ "

مرد اول پاسخ داد" نعمتها برای خودم است ، چون من تنها کسی بودن که برای آنها دعا کردم اما دعاهای او مستجاب نشد و پس سزاوار هيچ کدام نيست "

صدا مرد را سرزنش کرد " تو اشتباه می کنی ، او تنها کی بودکه من دعاهايش را مستجاب کردم وگرنه تو هيچ کدام از نعمتهای مرا دريافت نمی کردی "

مرد گفت" بهمن بگو او چه دعائی کرد که من بايد بدهکارش باشم "

صدا گفت " او برای اجابت دعاهای تو دعا می کرد"

 

+ نوشته شده درتاريخ  دوشنبه 1385/02/11 | {}
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

شيخ عبدالسلام يكى از زهاد و عباد اهل سنت بود، به طورى كه نامش را جهت تبرك به پرچمهاى مى نوشتند. به اين صورت لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، شيخ عبدالسلام ولى الله اين مرد روزى بالاى منبر گفت : هر كه مى خواهد از بهشت جايى بخرد بيايد. مردم ازدحام كردند و شروع به خريدن نمودند شيخ تمام بهشت را فروخت ، در آخر مردى آمد و گفت من دير رسيدم ، اموال زيادى دارم بايد يك جايى به من بفروشى ، شيخ گفت : ديگر محل خالى باقى نمانده مگر جاى خودم و الاغم ، درخواست كرد محل خودش را بفروشد و خود از جاى الاغش استفاده نمايد، شيخ قبول كرد آن محل را فروخت و در بهشت بدون مكان ماند.
روزى در نماز گفت : چخ چخ . بعد از نماز پرسيدند: چرا چخ چخ كردى ؟ گفت : هم اكنون كه در بصره هستم مكه را مشاهده مى كنم در حال نماز ديدم سگى وارد مسجدالحرام شد از اينجا او را چخ كرده بيرونش نمودم . مردم بسيار در شگفت شدند مقامش در نظر آنها بيشتر جلوه نمود. يكى از مريدان او، پيش زن خود كه شيعه بود آمد و جريان را نقل كرد. گفت خوب است مذهب تشيع را رها كنى ، زن جواب داد اشكالى ندارد ولى تو يك روز شيخ را با جمعى از مريدان دعوت كن تا در مجلس شيخ مذهب تو را بپذيرم . آن مرد خوشحال شد و فردا شيخ را دعوت كرد، وقتى همه ميهمانان آمدند، سفره را انداخت براى هر نفر مرغى بريان گذاشت ولى مرغ شيخ را در زير برنج پنهان كرد.
وقتى چشم شيخ به ظرفهاى مريدان افتاد ديد هر كدام يك مرغ بريان دارد و ظرف خودش مرغى ندارد، عصبانى شد و گفت : به من توهين كرده ايد چرا مرغ بريان براى من نگذاشته ايد؟ زن كه منتظر چنين فرصتى بود گفت : يا شيخ تو در بصره ادعا مى كنى ، سگى كه در مكه وارد مسجدالحرام شده مى بينى با اين همه مسافت و دورى راه ، اما در اينجا نمى بينى كه مرغ بريان در زير برنج است با اين فاصله كم ، شيخ از جا حركت كرده گفت : اين زن رافضيه خبيثه است و از مجلس بيرون رفت . مرد صاحبخانه تا اين جريان را مشاهده كرد مذهب خود را رها كرد و به مذهب زنش در آمد و شيعه شد.

انوار نعمانيه ص 235.

+ نوشته شده درتاريخ  جمعه 1385/02/08 | {}
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

ـ به دنبال آنها (قوم نوح) مردمي ديگر (قوم ثمود) آفريديم هر آينه مردم حجر (قوم ثمود) پيامبران را تكذيب كردند و از كوهها خانه هايي مي تراشيدند كه در امان بمانند و پيامبري ازخودشان به ميان آنها فرستاديم؛ آنگاه به برادرشان صالح به آنها گفت:

  ـ آيا پروا نمي كنيد من برايتان پيامبري امينم پس از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد و بر اين (پيامبري) از شما مزدي نمي خواهم؛ مزد من جز بر پروردگار جهانيان نيست. آيا (مي پنداريد) شما را در آنچه اينجاست آسوده رها مي كنند؟ در باغها و چشمه سارها؟ و كشتزارها و نخلها با آن شكوفه هاي نرم و لطيفش؟‌و هنرمندانه در كوهها خانه هايي مي تراشيد؟ (چنين نيست) پس از خدا بترسيد و ازمن پيروي كنيد و فرمان اين اسرافكاران را گردن منهيد. آنان كه در زمين فساد مي كنند و كار نيك و شايسته انجام نمي دهند......

 ـ قوم ثمود بيم دهندگان را تكذيب كردند و گروهي از سران قومش كه كافر بودند و ديدار آخرت را دروغ ميشمردند و در اين دنيا عبش و نعمتشان داده بوديم، گفتند:

اين (مرد كسي) نيست، مگر انساني همچون شما؛‌از آنچه مي خوريد، مي خورد و از آنچه مي آشاميد، مي آشامد و اگر از انساني همچون خود اطاعت كنيد يقيناً زيان كرده ايد. آيا به شما وعده مي دهد كه چون مرديد و خاك و استخوان شديد، از گور بيرون آورده مي شويد؟ چه دور است، دور، اين وعده اي كه به شما داده شده! جز همين زندگاني دنيوي ما هيچ نيست، (نسل بعد از نسل) مي ميريم و زندگي مي كنيم و ما (هرگز پس از مرگ) برانگيخته نمي شويم. او نيست مكر مردي كه به خداوند دروغ مي بندد و ما به او ايمان نمي آوريم.....

آيا يك نفر آدمي از ميان خود را پيروي كنيم؟ در آن صورت ما در گمراهي و ديوانگي خواهيم بود. آيا از ميان همه ما، كلام خدا به او القا شده است؟ بلكه او دروغپردازي گستاخ است.

(سپس رو كردند به صالح ) و گفتند:

اي صالح، تو پيش از اين در ميان ما مايه اميدواري بودي،‌آيا ما را از پرستش آنچه پدرانمان مي پرستيدند باز مي داري؟ همانا از آنچه بدان مي خواني سخت در شك وترديديم. جز اين نيست كه تو را جادو كرده اند؛ تو جز بشري همانند ما نيستي، پس اگر راست مي گويي، نشانه اي بياور.

ـ (صالح به خداوند عرض كرد): پروردگارا اكنون كه تكذيبم مي كنند، ياري ام نما.

ـ (خداوند) فرمود: پس ازاندك زماني، قطعاً پشيمان مي شوند. به زودي فردا خواهند دانست كه دروغگوي گستاخ كيست ما آن ماده شتر را براي آزمودن آنها ميفرستيم؛ پس مراقب آنها باش و صبر كن و آنان را آگاه سازكه آب ميانشان تقسيم شده؛ نوبت هر كه باشد او به سر آب حاضر شود.

ـ (آنگاه صالح به قوم) گفت: اي قوم چه مي گوييد اگر از پروردگارم حجتي روشن به همراه داشته باشم و او امر رحمت خويش ارزاني كرده باشد؟.........

ايقوم، همانا از جانب پروردگارتان برايشما حجتي روشن آمد. اين شتر خدا براي شما نشانه اي است؛ پس واگذاريدش تا در زمين خدا بچرد و گزندي به او مرسانيد كه به زودي عذاب شما را فراخواهد گرفت. اين ماده شتري است، يك روز آب خوردن حق او باشد و يك روز حق شما.

 ـ مهتران قومش كه گردنكشی مي كردند، به ناتوان شمرده شدگان ـ به همانها كه ايمان آورده بودند ـ گفتند:

شما چه مي دانيد كه صالح پيامبر پروردگارش است؟

ـ گفتند: ما به آنچه او بدان فرستاده شده ايمان داريم.

ـ سپس رو به صالح كردند و گفتند: ما به تو و آنها كه با تواند، شگون بد زده ايم.

ـ گفت: شگون بدتان نزد خداست، بلكه شما گروهي گرفتار آزمودن و امتحانيد.

 ـ ...... و  در آن شهر نه دسته بودند كه در زمين تباهي و فساد مي كردند و اهل صلاح نبودند آنها (به يكديگر) گفتند: به خدا سوگند بخوريد كه بر او و خاندانش شبيخون بزنيم، سپس به خونخواهش بگوييم؛ ما در محل قتل كسان او حاضر نبوديم و حقا كه ما راستگو هستيم!

و نيرنگي ساختند و ما نيز مكري انديشيديم، و آنها در نمي يافتند.........

پس ماده شتر را پي كردند و از فرمان پروردگارشان سرباز زدند و گفتند:

ـ اي صالح اگر از پيامبران هستي، آنچه را به ما وعده مي دهي، بر سرمان بياور.

ـ صالح از آنان روي برگردانيد و گفت:

اي قوم، پيام پروردگارم را به شما رساندم و اندرزتان دادم؛ ولي شما نيكخواهان را دوست نداريد.

سپس گفت: سه روز در خانه هايتان (از زندگي) برخوردار شويد،‌اين وعده اي است عاري از دروغ........

ـ چون فرمان ما رسيد، صالح و كساني را كه با او ايمان آورده بودند، به رحمت خويش (از عذاب) و از رسوايي و خواري آن روز نجات بخشيديم، همانا پروردگار تو توانا و پيروزمند است. و كساني را كه ستم كردند، بانگ آسماني فرو گرفت....... پس زمين لرزه اي سخت فرو گرفتشان تا در خانه هاي خويش به او درافتادند (و مردند) چنان كه گويي هرگز در آنجا نبودند.

آگاه باشيد كه قوم ثمود به خداي خودكافر شدند، هان كه ثمود را دوري (از رحمت حق) باد.......

 

ـ تلخيص و تنظيم از: داستان پيامبران در تورات، قلمود، انجيل، قران و ...../ محمد لاريجاني/

 انتشارات اطلاعات/ 1380/ ص 171

 

 

+ نوشته شده درتاريخ  سه شنبه 1385/02/05 | {}