تبليغاتX
<-BlogAndPostTitle->
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

السلام علی یعسوب الدین السلام علیک یا امیر المومنین یا علی ابن ابی طالب

السلام علیک یا ابا عبدالله یابن رسول الله یابن امیر المومنین یابن فاطمه الزهرا

السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله ولرسوله یا عباس ابن علی

مدتی بود قرار بود شب های قدر بریم کربلا اما این که برای شب نوزدهم اونجا میریم یا نه امروز و فردا میشد

شب موعود فرا رسید البته دو تا  وعده بود تو این شب

یکی قضیه کربلا رفتنم که اگه می خواستم برم دیگه باید اون شب راه می افتادم

وعده دیگه هم افطاری برو بچه های  دفتر توسعه بود

اما قضیه کربلا رفتن اون شب یه جوری به مارسید که کنسله

ماهم خودمونو اماده کردیم تا حد اقل به وعده دوم برسیم

راه افتادیم رفتیم فکر کنم من اولین نفر بودم بعد از اولین نفر

بنده خدا اقای نجمی تنها همه کار رو انجام می داد ماهم سریع رفتیم یه دستی تکون دادیم کمکش کردیم

کارا که تموم شد ما رفتیم  دم در تا دوستان رو راهنمایی کنیم

از اقایون یه چند نفری اومدن  ما هم دعوتشون کردیم داخل

بعد دیدم یه چند تا خانوم از او دور دارن می یان ((سه تا ))دیدم یه چند لحظه تامل کردند و راه افتادن طرف ما ما که حدس زده بودم از این وبلاگ نویسا هستن چیزی نگفتیم تا خودشون برن داخل اما دیدم که دارن رد می شن انگار می خواستن برن مکان رو وارسی کنن بعد بیا  داخل

اگه ما دعوتشون نمی کردیم که انگار باید یه دوسه دفعه می رفتن و می یومدن تا روشون بشه بیان داخل  خوب بگذریم البته من نمی شناختمشون البته فکر کنم اینا باشن

جلسه شروع شد دوستان همه داشتند نهایت استفاده رو می بردن البته  نمی خوام بگم که انگار این اقای دو ارزو یه چند روزی بود روزه بوده...... البته ما یه چند تا سوتی ازشو گرفتیم که البت نمی زاریمیش به دوعلت ۱.مسائل امنیتی ۲. عدم دسترسی ((اخه الان دارم تو نجف پست می زارم ))

بگذریم درهر صورت جلسه خوبی بود البت ما که خسته شدیم چون همش باید اینو اونور میرفتم

دودقیقه هم که نشستیم سیب بخوریم  بعضی ها نذاشتن

اقای راستی هم فیض دادن می گفتن من چند تا وبلاگ دارم ((ما تو همین یکی هم موندیم ))

جلسه تموم شدو همه رفتن دنبال کارشون ما هم با بچه ها کار ها رو انجام دادیم هر کسی رفت پی کارش

البته ما که زیاد وقت نکردیم با برو بچ اشنا بشیم ((اخه سرمون شلوغ بود باید به برخی امور می رسیدم ))اما بازم با چند تا از برو بچ اشنا شدیم

ضمنا من که خیلی شاکی شدم اخه وبلاگ منو تو لیستی که به دوستان دادند نذاشته بودند(( اقای احسان بخش به حسابت می زارم ))

ماهم مثل همه بعد ازانجام برخی کارا رفتیم تا رسیدم دیدم همه دارن سر وصدا می کنن که بابا کجایی تو کجا بود دو ساعته داریم دنبالت می گردیم ((تو این سرو صدا ها من متوجه شدم که باید بارو بندیل و جمع  کن مکه راهیم ))
خلاصه ما هم کربلایی شدیم

ماهم سریع بند و بساط و جمع کردیم  که راه بیفتیم اصلا وقت نداشتم حتی یه سر بیام یه پست بزارم که مجبورشدم الان نجف بعد از یه هفته این پست و بزارم

از همه دوستا ن شرمنده که خدا حافظی نکردیم اخه یکدفعه شد

همتون اینجا دعا کردم بیاد  همه بودم شب قدر اینجا چه لذتی داشت جاتون خالی

ان شالله نصیب همه دوستان بشه

ان شالله با همه  دوستان دفتر توسعه از طرف دفتر یه همچین سفری بریم

التماس دعا

+ نوشته شده درتاريخ  چهارشنبه 1385/07/26 | {}