تبليغاتX
<-BlogAndPostTitle->
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

روزگار، به گذشتن بر ما شتاب مى ورزد. گاه ، به ناكام مى گذرد و گاه ، به كام .

در هر روز انسان را آرزوهايى است كه انديشه او را دور نگه مى دارد از اجلى كه پيوسته به او نزديك مى شود. روزگار ما را پند مى دهد. اما، باز نمى ايستيم . گويى با ما نيست . به زندگى سرگرميم و مرگ در تكاپوى خويش است . نتيجه روشن است اما ما نمى پذيريم .

 مردم ، همانند شترانى اند كه پس از رسيدن به منزل ، چشم به راه كوچ ديگر دارند. به گياهى نزديك مى شوند، كه نيزه دار در پس آن به كمين نشسته است . آنان كه بنا برافراشتند، خود، پيش از ويرانى آن به نيستى رفتند. نه بخشنده را بخشندگى در پناه مى گيرد و نه توانگر را توانگرى محفوظ مى دارد

‌‌‌‌‌‌‌کککککککککککککککککککککککککککککککک

پروردگارا! ما را شايستگى باز گشت به خويش ده !

 و اهليت اعتماد بر تو و اطمينان به آن چه نزد توست .

 و ما را به نزديكى و تقرب خويش نايل كن !

(خدايا!) رفتن از اين دنياى تنگى و سختى ، و جايگاه بى ارزش آکنده از غصه و خالى از راحتى و سود و غنيمت را با تقرب به خويش ، بر ما آسان فرماى ! چنان كه خود گفته اى : فى معقد صدق عند مليك مقتدر

همان جايى كه ساكنانش چنان در آرامشند، كه گويند:الحمد لله الذى اذهب عنا الحزن

)پرورگارا!) ما را از بندگانت بى نياز دار! و دل هاى ما را از گرايش به غير خود، بازدار. چشمان ما را از نگرش به زيبايى عالم فرودين به رحمت و فضل و بخشش خود برگردان ! اى كريم !

 

 

+ نوشته شده درتاريخ  جمعه 1385/08/12 | {}