تبليغاتX
<-BlogAndPostTitle->
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

داخل اتوبوس شدم .

اون ته يه جاي خالي بود سريع رفتم نشستم .((آخه اولين ايستگاه اتوبوس بود ))

كم كم  اتو بوس شلوغ شد همه صندلي ها پر شد  بعضي ها سرپا ايستاده بودن

سرم رو بالا آوردم يه نگاه انداختم به دور برم يه پيرمرد ديدم .

خجالت كشيدم !

سريع پا شدم حاج آقا رو با كلي تعارف و تشكر نشوندم روي صندلي .

تو خودم بودم، داشتم فكر مي كردم كه يه دفعه يه صدايي فكرمنو به خودش مشغول كرد:

-بابا چرا به امام رضا(ع) ميگن ضامن آهو ؟!

آخه پسرم امام رضا(ع) ضامن يه آهو شده .

-يعني چي بابا!؟

ببين پسرم تو زمان امام رضا(ع) يه صياد آهويي رو شكار مي كنه در راه برگشت به امام رضا مي رسه امام رضا (ع)با علمي كه داشت مي فهمه اين آهو كه صياد شكار كرده 2 تا بچه داره  و مي خواد بره بچه هاشو شير بده .

امام رضا(ع) به صياد مي فرماید: اين آهو رو آزاد كن تا بره به بچه هاش شير بده وبرگرده

صياد مي گه اگه بر نگشت چي؟

امام(ع) مي فرماید:من ضامنش مي شم

صياد آهو رو آزاد ميكنه  مي كنه

آهو مي ره و بر مي گررده

وقتي صياد اين صحنه رو مي بينه آهو رو به خاطر امام رضا آزاد  مي كنه

اره پسرم اين  مي شه كه به اقا مي گن ضامن آهو

-بابا چقدر امام رضا (ع)مهربون بوده ها كه ضامن يه آهو شده

البته من اينو بارها شنيده بودم و مي دونستم امااين بار خيلي فرق داشت

يه صداي لطيف و بچه گانه منو به خودم آورد دلم گرفت

آقا تو كه ضامن آهو شدي ميشه كه .....

آره شك نكن  انقدر مهربون هست كه هيچ كس و از در خونش نرونه .....

+ نوشته شده درتاريخ  شنبه 1385/09/11 | {}