تبليغاتX
<-BlogAndPostTitle->
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

يه روز موسي( پيامبرخدا رو مي‌گم )تو فكر بود كه اين كه خدا مي گه روزي همه رو مي ده يعني روزی تمام جانداران رو مي ده، چه طور، آخه ؟؟؟؟؟؟؟

يه دفعه بهش وحي مي شه :

موسي برو فلان جا  بالاي كوه ...

خوب موسي حالاكه بالاي كوهي عصا تو بزن به كوه

موسي عصا رومي زنه كوه شكافته مي شه

يه سنگ بزرگ نمايان مي شه

وحي مي‌شه به موسي كه موسي عصات و بزن به اين سنگ

اين سنگ هم شكافته مي شه

خلاصه يه چند مرحله اين قضيه تكرار مي‌شه  

در آخر يعني وقتي كه آخرين سنگ شكافته مي شه  موسي يه كرم رو مي بينه كه داره  وول ميخوره «منظورم همون تكونه»

باز وحي مي رسه :موسي حالا ديدي اين كرم كه در اعماق زمين هست  چطوري من براش شرايط  زندگي رو فراهم كردم  كه زنده است و داره زندگي مي كنه .........

اين مطلب رو گفتم كه اين اتفاقي كه برام افتاده بود براتون تعريف كنم

اره ،مي‌خواستم برم مسافرت آماده شدم  برام غذا رو آماده كرده بودند يه ناه به غذا كرده يهو از دهنم در اومد كمه غذا رو زيادكنيد اوناهم زياد كردند  نمي‌دونستم چرا ولي دوتا قاشق بر داشتم و دو تا نوشابه «البته نوشابه رو كه براي خودم برداشتم ولي قاشق رو ؟؟؟»

اره ! از قضا داخل اتوبوس با يه همشهري آشنا شدم دانشجو بود اين آشنايت به اونجا كشيدكه من دعوتش كردم به شام

دلهره داشتم كه نكنه كم باشه

اما وقتي‌كه بساط رو باز كردم ديدم ما شالله خدا بده بركت از هر چيزي دوتا گذاشتن

ما هم نشستيم سير خورديم

+ نوشته شده درتاريخ  دوشنبه 1385/10/04 | {}