تبليغاتX
<-BlogAndPostTitle->
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

چشما نش را بسته كه ناگاه چشم در چشمش نشود و دلش به درد آيد و نتواند كارش،را امر پرودگارش را تمام كند  .

دستانش را  با طنابي محكم بسته  تا نكند كه شيطان سراغش برود ودست و پا بزند

چاقوش خوب تيز كرده كه را حت تر و سريعتر كار را تمام كند

چاقوش را با مي‌برد نزديك گلويش مي‌رساند ناگاه صداي از آسمان مي رسد

ابراهيم تو خليل من شدي سربلند از امتحان وحال بيا و اين قوچ را قرباني كن.......................

سال ها بعد ..............

در خون دست و پا مي زند اين كيست كه چنين فتاده در خاك و آن كيست كه بر سينه او سوار است

اري، آن قرباني رسول است پيامبر اسلام ،دردانه علي و فاطمه است  همان كه هم بازيش رسول خدا بودو بر دوش او سوار

اما آن كه بر سينه اش نشسته همان ذليل ترين انسان روي زمين است همان كه مي داند او كه هست و چه جايگاهي دارد اما باز هم .....

و اما ان تيغ،آن تيغ چيست كه در دستان اوست، چه ميكند بر سينه پسر پيامبر مگر نمي داند كه او حسين است كه او....

اما.. اما.... اما....

چرا؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟

از قفا ...............................

و اين است رسم زمانه و اين است پسر رسول خدا و اين همان معني كلام حق است كه فرمود در جواب ابراهيم خليل ...................((لا ينال عهدي للظالمين ))

+ نوشته شده درتاريخ  یکشنبه 1385/10/10 | {}