تبليغاتX
<-BlogAndPostTitle->
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

و دیگر شب هایم را تا به صبح برای تو می گذارم شبی برایم نمانده ...
می روم تا که شاید توهم بروی اما نمی روی...
و چه لذتی دارد خواندن ابوحمزه در جوار حضرت معصومه (س)...
دعایی که وقتی می خوانی عجز و ناتوانیت رو حس میکنی
ـوخدایا کمکم کن تا بر خودم بگریم که عمرم را با ارزوهای باطل از دست دادم ...
ـوخدایا به عزتت اگر مرا برانی از درت نمی روم ...نمی روم ...ازدرت خانه ات به جای دیگر نمی روم...ودست از التماس از تو بر نمی دارم چراکه هر آن چه از تو شنیدم فقط لطف و رافت و معرفت تو بوده است و تنهای تنهای تو هستی که هر چه بخواهی انجام می دهی...
ـخدایا ببخش بر من ...بر منی که اگر بر گناهم ناظری غیر از تو یابم انجامش ندهم و اگر تو رامی دیدم و عذابت رو حس می کردم انجام نمی دادم ...خدایا این جسارت و خودخواهی از این نیست که تو را بی اهمیت ترین و پایین ترین بیننده می دانم ...نه...نه ...همانا که تو را بهترین پوشاننده بهترین بخشنده و بهترین محرم اسرار خود می دانم ...
ـوای کسی که دوست داری آن را که به دوستت دارد وای کسی که شادی قلب آن که از هم جدا شده و به به تو پناه می آورد همانا که تو نیکو کاری و ما بدکار...پس ببخش کارهای بد مان با آن چه زیبایی و خوبی از آن توست ...
....
....
....
....
وحال سحر شده و به سوی خانه رهسپارم اما نمی دانم اشک هایم برای تو بود یا خدا ...

+ نوشته شده درتاريخ  جمعه 1386/07/06 | {}
  لينک مستقيم  |  نويسنده  :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه |  {}

الذين آمنوا وتطمئن قلوبهم بذکر الله الا بذکر الله تطمئن القلوب

آنان که ايمان آورده اند و دلهايشان به ياد خدا آرامش می يابد آگاه باشيد که دلها به ياد خدا آرامش می  يابد
خیلی سخته که بفهمیم ودرک کنیم این مطلب رو می دونید کی باید این مطلب رو درک کنیم ...
خیلی حالم بد بود خیلی«حال روحیم البته »،تشویش روحی داشتم کلا  خیلی به هم ریخته بودم

،ذهن و عقل و هوش همه و همه رفته بودند تعطیلات،کلا قاطی کرده بودم.
صدای اذان شد«ای بابا ولمون کن کی حال نماز داره، نماز چیه ،خدا چیه ،می گم قاطی کردم نگو نه »آخه عادت که نه ولی سعی می کنم موقع اذان علی الخصوص تواین ماه رمضون خودم رو برسونم نماز اول وقت جماعت...اما امروز حالم خوب نبود خیلی شاکی از دست خدا، آخه خدا من که می رم نماز من که ... من که فلان...چرا تو جواب رد دادی چرا تو...آخه همه اتفاقات رو از خدا می دونستم...
-مثل این ادمایی که از خدا طلبکارند
-مثل همون هایی که خیلی ادعاشون می شه
ـمثل اونهاییکه فکرمی کنند چون یه مقدار و شاید یه مقدرا رعایت می کنند خدا باید همه چی بهشون بده
ـمثل اونهایی که همیشه اشتباهاتشون رو به خدا نسبت می دهند
ـمثل اون مسلمان هایی که کافر می شن...
اما یه دفعه حس کردم یه چیزی داره هلم می ده یه کسی داره منو می خونه ...
پا شدم وضو گرفتم روانه مسجد شدم.با اینکه چیزی از نماز حالیم نشد اما وقتی به خودم اومدم دیدم تو راه برگشتم و دارم یه چیزی زیر لب زمزمه می کنم ...اللهم صل علی محمد وآل محمد ...
چه جالب دیگه تشویش قبلی رو نداشتم دردم التیام گرفته ...اصلانمی دونم چی شد چه جوری شد که من داشتم این ذکر رو میگفتم اصلا باورم نمی شد قصد این کار رو نداشتم به ذهنم نیومده بود که الا بذکر الله تطمئن القلوب ...اره خیلی بهتر شدم ...فهمیدم که خدا هم هنوز هوای منو داره ...

الان هم دارم می رم حرم یه دلی از مناجات در بیارم اونم ابو حمزه ...خیلی دوستش درام خیلی...

خدا نمی دونم چرا ...برای چی؟ولی ازت می خوام خالصانه می خوام که حرف منو بشنوی و اون طوری که صلاح می دونی البته بگم انطوری که من می خوام کار مار ودرست کنی...؟؟؟؟

+ نوشته شده درتاريخ  چهارشنبه 1386/07/04 | {}