لينک مستقيم
| نويسنده :یه دل که می خواد برای خودش بنویسه | {}
ودر پستوی خاطراتم گنج آن ویران کده تو رادیدم که دست و پا می زدی خواستم رهایت کنم اما نشد
خواستم دستت را بگیرم اما دیگر دیر شده بود خواستم در اعماق وجودت شیرجه بزنم اما دیگر آبی وجود نداشت ...
و تو ای خدای آن من،بی منی که نیم من هم نمی ارزد،نجات بده
از فرط بی فکری ،از فرط بی عقلی ...
وبا تو بودن رنگی دگر دارد ....
+ نوشته شده درتاريخ پنجشنبه 1386/07/19 |
{}